تبليغاتX
m.delighandi با شما در روزهاي تنهايي ... - از شازده كوچو لو تا اشك...
 

 

سلام . يه روز يه دوست ، وقتي داشت براي آخرين بار بهم ميگفت خداحافظ ،‌بهم گفت راستي تو كتاب شازده كوچولو رو خوندي مهدي؟

 جواب دادم نه بابا . من ۲۰ سالمه .

 گفت : پس برو بگير و بخونش خيلي بدردت مي خوره !!  خداحافظ

 گذشت . تا ۲ روز پيش ،‌ساعت ۱۰ شب تو پارك گفتگو  غرق تنهايي خودم بودم كه يهو چشمم افتاد به كتابفروشيه و پشت ويترينش كتاب شازده كوچولو رو ديدم . پريدم خريدمش .

 تا حدود ۱۱ هونجا دم در كتابفروشي ميخوندمش .

  خيلي كتاب قشنگيه .هنوز تمومش نكردم . اما وقتي تو ماشين داشتم مي خوندمش به خط آبي كه  رسيدم بي اختيار گريه ام گرفت .

 براتون تعريف ميكنم :

    تو سياره شازده كوچولو يه گل سر از زمين در ميآره ، اين گل بعد از اينكه سر از زمين در مياره  به شازده كوچولو مي گه : ببخشيد سرو وضعم بهم ريخته اس و عشوه گريش شروع ميشه ...

 شازده ميگه : چقد زيباييد.

گل: پس چي من و خورشيد تو يه روز به دنيا اومديم .

 داستان ادامه داره با ناز و عشوه كردنهاي بيشتر گل تا جاييكه شازده كوچولو عزم سفر ميكنه و آتشفشاناي سياره شو مي بنده و تميز ميكنه و آخرين آب رو به گل ميده و مي خواد بزارتش زير حباب

 بهش ميگه : خداحافظ

 گل:جوابي نمي ده

 شازده كوچولو :خدا حافظ

 گل: سرفه كرد و به زبان آمد و گفت :

    

     من سبك مغز بودم . ازت عذر مي خوام سعي كن خوشبخت باشي. ( اينجاشو گفتم)

  شازده از اينكه باز به سركوفتها و سرزنش هاي گل بر نخورده بود متعجب مي شه و از اين محبت آرام سر در نمي آره .

 گل مي گه:  خب ديگه دوستت دارم .اين كه تو روحت هم از اين موضوع خبر دار نشد تقصير منه . باشه ، زياد مهم نيست اما تو هم مثل من بي عقل بودي ... سعي كن خوشبخت بشي . اين حباب را هم بگذار كنار ديگر بدردم نمي خورد . داستان ادامه پيدا ميكنه ..

    .تو اين كتاب چيزايي رو ميخوني كه ظا هرا براي بچه ها نوشته شده اما بعضي بزرگترها هم  ار درك عميقش عاجزن  ...

   سايه بانتان پروردگار .

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 19:27 توسط مهدی |